رونیارونیا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

رونیا هدیه آسمانی

خاطره زایمان مامان رونیا..

1391/11/8 14:38
نویسنده : mamani
5,962 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره تصمیم گرفتم تنبلی را کنار بزارم و خاطره زایمانم را بنویسم .

39 هفته و 2 روزم بود مثل روزهای قبل روز شماری میکردم تا 27 آذر بشه آخه تاریخ زایمانم طبق گفته دکتر 27 آذر ماه بود  .

همسری که حدود یه هفته ای میشد که از استرس دانشگاه نمیرفت و یه کتابخونه ای نزدیک خونه بود میرفت اونجا که اگه اتفاقی افتاد سریع بیاد خونه ..

چهارشنبه شب مثل همیشه خوابیدم ساعت دوازده بود که خواستم برم دستشویی وقتی از روی تخت خواب بلند شدم  احساس کردم که مایعی ازم خارج شد پیش خودم گفتم حتما به خاطر اینه که خیلی خودم را نگه داشتم  وقتی دوباره برگشتم که برم بخوابم دیدم که نه بازم تکرار شد شک کردم چون دیگه دستشویی نداشتم کمی صبر کردم دیدم نه بازم ادامه داره فهمیدم  که بله نینی میخواد بدنیا بیاد سریع همسرم را صدا زدم و بهش گفتم  باورش نمیشد میگفت من مطمئنم که تو امشب زایمان نمیکنی !!! یادم نمیره همش میخندیدم یه حس خاصی داشتم به همسرم میگفتم فکر نکنم کسی مثل من انقدر خونسرد باشه .  برخلاف مخالفت های همسرم دیدم طاقت نمیارم زنگ زدم ایران و به خواهرم و مامانم گفتم که دارم میرم بیمارستان گفتم که برام دعا کنن  اینجوری آروم تر میشدم .

لباس پوشیدیم وهمسرم زنگ زد آژانس , ساک بیمارستانم را برداشتم و رفتیم پایین ساختمان منتظر بودیم تا ماشین بیاد , برف اومده بود و هوا سرد بود .

رسیدیم بیمارستان و همینطور مرتب از من آب خارج میشد ...بیمارستان خیلییی خلوت بود یعنی اصلا کسی نبود هههه خوشبختانه توی اتاق های زایمان هم  کسی نبود . ماما اومد و تست گرفت  ازش پرسیدم که درست حدس زدم گفت آره ..

بعدشم دکتر اومد سوال پرسید و فرم را پر کرد بعدش دکتر گفت که همینجا خوب بخواب ..و مرتب هم صدای قلب نینی را چک میکردن .من و همسرم شب توی همون اتاق زایمان خوابیدیم .هرچند که من اصلا خوابم نبرد .

صبح رئیس بیمارستان به همراه ماما و دکتر اومدن و بهم پیشاپیش تبریک گفتن و بعدش هم برامون صبحانه آوردن من که زیاد میل خوردن نداشتم دیگه بالاخره کمی استرس داشتم هههه

دکتر گفت برو قدم بزن و ساعت نه برگرد تا دوباره قلب نینی را چک کنیم اگه تا ساعت 12 دردهات شروع نشد بهت آمپول فشار تزریق میکنیم .

به همسرم گفتم بریم بیرون از بیمارستان و کمی دور بزنیم تا دانشگاهی که همون نزدیک بود رفتیم چون اینترنت داشت ..به مادرشوهرم زنگ زدم و گفتم که برام دعا کنه و گفتم که نینیمون قراره بدنیا بیاد .

ساعت نه ونیم برگشتیم بیمارستان و همه چی را کنترل کردن و گفتن که خوبه ..حدود ساعت 11 بود که دردهام شروع شد خیلی خیلی کم بود به همسرم گفتم که هر وقت درد میاد و میره زمان بگیر ..فاصله بین هر درد 15 دقیقه بود هرچی میگذشت فاصله ها بین دردها کمتر میشد و من این وسط ها خرما هم میخوردم  با خودم مفاتیح هم برده بودم و وقتی دردها میرفت سوره می خوندم .. ساعت یک و نیم بود که ماما اومد معاینه کرد گفت خیلی خوبه دهانه رحمت حدود سه چهار سانت باز شده بریم اتاق زایمان ...

توی اتاق زایمان گفت که هر جوری که راحت هستی باش ..اگه دوست داری دراز بکش یا اینکه بشین یا راه برو که من ترجیح دادم راه برم ..خیلی ماما مهربون بود هر وقت دردام شروع میشد منو بغل میکرد و میگفت که چه حرکتی انجام بدم هیچوقت نمیتونم تصور کنم خیلیییییی مهربون بود ...این وسط ها هم همسرم گشنه اش شد آخه ناهار نخورده بودیم براش ناهار آوردن من که اصلا نمیتونستم یه لقمه هم بخورم .

کم کم دردها بیشتر میشد و البته معاینه ها هم بیشتر ..دوباره ماما گفت که خیلی خوب داری پیش میری 6 ..7 سانت باز شده .راستش دردهام خیلی زیاد نبود مثل درد پریود بود میتونسم راحت تحمل کنم اما بعدش دردها خیلی زیاد شد و فاصله هاشون هم کمتر شد دیگه  هر وقت درد می اومد سریع ماما میگفت نفس بکش و داد نزن ...واقعا اون زمان درست نفس کشیدن خیلی سخته  گاهی داد میزدم که سریع ماما میگفت نه داد نزن درست نفس بکش و همراه من نفس میکشید ....

همسرم هم که کنارم بود بهم میگفت درست بشین اما دیگه خیلی درد داشتم یه باری هم بهش یه حرفی زدم اما خب خیلی هم بد نبود ..پرستار گفت خانمت چی میگه : همسرم هم سکوت کرد ..بیچاره خجالت میکشید  بگه هههه.

ماما دوباره معاینه کرد و گفت الان احساس فشار نداری گفتم نه اصلا ...گفت هروقت خواستی زور بزنی بهمون بگو اما من اصلا همچین احساسی نداشتم فقط بینهایت درد داشتم .دردی که قابل توصیف نیست . هرچی میگذشت بازم من احساس زور نداشتم ..و ماما و پرستار هم مرتب می پرسیدن الان چی ؟؟؟ سر نینی هم بالا بود.

دقیق نمیدونم توی ایران چی میگن اما من اینجوری میگم  ..رئیس بخش اومد و یه گروهی هم دورش معاینه کرد خیلییییییییییی درد داشت وحشتناک بود و گفت که بچه سرش بالاست پیشرفتی نداشته ..من هم اون لحظه وقتی صحبت های دکتر را شنیدم از حال رفتم خیلی برام سخت بود این همه درد را تحم کرده بودم , کلاس آمادگی برای زایمان رفته بودم و همینطور چقدر پیاده روی داشتم , اما هیچ پیشرفتی نداشتم البته نینی سرش بالا بود  ..اتاق زایمانم خیلی شلوغ شده بود و این استرس را بیشتر میکرد انگار تمام دکترا  و پرستارها توی اتاق من بودن . دکتر به همسرم گفت دیگه فایده ای نداره ..بهتره سزارین بشه و اینکه میتونه اپیدورال را انتخاب کنه که باز ممکنه آخرش مجبور به سزارین بشیم ..همسرم هم که شرایط را میدید گفت سزارین ..هیچوقت اون لحظه یادم نمیره که همسرم داشت گریه میکرد خیلی ناراحت بود تا به حال ندیده بودم اونجوری گریه کنه ..دکترها باهاش صحبت میکردن و میگفتن که مشکلی نیست ...من را سریع حاضر کردن تا به اتاق عمل ببرن ..مامایی که در طول زایمان همراهم بود خیلی ناراحت بود که داشتم سزارین میشدم اینو بعدا همسرم گفت .

ساعت یه ربع به شش وارد اتاق عمل شدم و ساعت شش و سیزده دقیقه رونیا بدنیا اومد و منم ساعت شش و نیم از اتاق بیرون آوردن که داشتم بهوش می اومدم .

یادمه همسرم میگفت بیا بچه را ببین اما من اصلا حال خوبی نداشتم نمیدونم چرا احساس میکردم هنوز توی اتاق زایمان هستم و به خودم فشار می آوردم ..اون شب من دخترم را خوب نتونستم ببینم هرچند که توی اتاقم بود اما انقدر که حالم بود اصلا درست نگاهش نکردم ...صبح هم اومدن و گفتن که باید راه بری و این هم واقعااااااا خیلی وحشتناک بود خیلی درد داشتم  وقتی بلند شدم فقط جیغ میزدم دست خودم نبود بخیه هام به شدت می سوخت و درد داشتم ...

دوروز اول هم که شیر نداشتم نینی را شیرخشک میدادن .که این باعث شد روحیه ام خیلی ضعیف بشه ..نه می تونستم راه برم نه می تونستم دخترم را بغل کنم و شیر هم که نداشتم ..اگه دلداریهای همسرم و پرستارها نبود دق میکردم .

و در آخر سه شنبه عصر سه نفری به خونه اومدیم و یه زندگی جدیدی را شروع کردیم .

الانم که دارم می نویسم رونیا توی آغوشی توی بغلم خوابیده و همسرم هم داره یه معادله ای را انجام میده که یه مدته حسابی مشغولش کرده .

 آخرین عکس بارداری ...

 

بارداری

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (12)

زهره
8 بهمن 91 23:10
آخی ساحل جون
نمیدونی خاطرات زایمانت که خوندم دلم میخواست الان خودم هم باردار بودم نینی داشتم
خیلی خوب نوشتی و آدم حس میکنه که کنارت بوده اما خدایی
خیلی خانمی که بدون بودن مامانت این مرحله رو گذروندی عزیز دلم
مامان منم برام خاطره زایمانش رو که تعریف میکرد میگفت یه خانمی تو تمام مدت دردش فقط به همسرش گیر داده بود بد وبیراه میگفت آدم تو اون لحظه تو تصور من تمرکزی نداره رو عکس العمل هاش
سخت بوده طبق نوشته هات اما با دیدن شیرینی دختر کوشولوت سختی ها ش فراموش شده...
الان یه مامان تمام عیاری
در ضمن عکسی هم که گذاشتی خیلی با حاله اخی


مرسی زهره جونم , انشاالله به زودی مامان میشی و میای خاطره زایمانت را می نویسی..
خانومی
9 بهمن 91 15:43
خیلی جالب بود مرسی که خاطره ات رو نوشتی
الهی نینیا قدر ماماناشون رو بدونن


امیدوارم خانمی جون
مرضیه
9 بهمن 91 22:28
اشکم در اومد. خیلی لحظه شیرینیو تجربه کردی حتی با وجود درد زیاد. خدا هر دوشونو واست حفظ کنه


مرسی مرضیه جون.
درسا کوچولو و مامان
9 بهمن 91 23:07
الهی چه زایمان سختی داشتی منم به خاطر همینا سزارین را انتخاب کردم می ترسیدم درد هردو را تحمل کنم حالا خداراشکر که حال هردوتون خوبه بازم عکسای دختر خوشگلت را بذار


آخی عزیزم ..ولی من بازم طبیعی را ترجیح میدم چون تنها بودم سزارین خیلی برام سخت بود .
دنیا جون جونی
10 بهمن 91 22:57
ساحل جون خوندم خاطره زایمانتو..نمیدونم چرا اشکام همینطور میومد..خیلی با احساس نوشتی..
شاید چون خودمم قراره در این شرایط باشم..دور از خانواده..و همراه همسرم..
از خدا میخوام بهت اونقده روحیه بده تا دختره نازتو به خوبی بزرگ کنی..برا منم دعا کن..کم مونده..منم اخرای بارداری هستم..


دنیا جونم انشاالله که زایمان راحتی داشته باشی عزیزم ...امیدوارم طبیعی زایمان کنی و از زایمانت لذت ببری .اصلا بهش فکر نکن .
مرسی گلم .
lمامان شیوا
13 بهمن 91 11:56
ساحل جون منم مثل تو درد طبیعی رو تحمل کردم ولی در نهایت به خاطر بالا بودن نی نی و افت ضربات قلب سزارین شدم.کاملا درکت می کنم عزیزم.
خدارو شکر که هردوتون سالمین و هز باهم بودن لذت میبرین


مرسی شیوا جونم.
خاله جونی
13 بهمن 91 23:54
عزیزم چه خاطره قشنگی بوده در کنار این همه درد و سختی و دوری از خانواده بازم خاطره شیرینی بوده


خیلی ممنون عزیزم .
وفا
16 بهمن 91 16:20
مرسی عزیزم ازینکه خاطره زایمانتو نوشتی.. خیلی خوب و با روحیه برخورد کردی. برام جالبه که با وجود اون همه درد که کشیدی بازم زایمان طبیعی را ترجیح میدی..
منم 1-2 ماه دیگه مونده به اومدن نی نی ام. کم کم نگرانیهام بابت اینکه آیا از پسش بر میام یا نه داره شروع میشه.. دعا کن که زایمان خوبی داشته باشم.
امیدوارم زندگی 3 نفره براتون هر روز شادتر از روز قبل باشه.


وفا جون اصلا از الان به زایمانت فکر نکن ...فعلا از دوران بارداریت لذت ببر.انشاالله که زایمان راحتی داری عزیزم .
عادله
17 بهمن 91 1:04
مهم اینه که پایان همه ی این دردها به زیباترین لحظه ی زندگیت منجر شده، خدا رونیا جونو برایت حفظش کنه عزیزم


مرسی عادله جون.
فانوس
17 بهمن 91 10:39
عزیزم چقدر سختی کشیدی.
نمی دونم یادت میاد یا نه اوایل بارداری یه روز با هم تو کلوپ بودیم. همون روز با هم آشنا شدیم و شما گفتی آلمانی. گفتم خوش به حالت همسرت میتونه موقع زایمان کنارت باشه. گفتی فکر نکنم دلش رو داشته باشه.هفته پیش جراحی دندون داشتم نیومد. دلش رو نداشت.
دیدی موقع زایمان اومد و کنارت بود....


واییی آره فانوس جون ..جالبه الان که کامنتت را دیدم تازه امروز هم یکی دیگه از دندونهای عقلم را کشیدم ...


فندق
7 اسفند 91 10:54
به به...
لیدا مامان برسام
2 خرداد 92 1:53
عالی بوووووود