رونیارونیا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

رونیا هدیه آسمانی

یک سفره دونفره به ایران با ronia

سلام دخترکم ببخشید که خیلی وقته توی وبلاگت مطلب جدید ننوشتم آخه مدتی که ایران بودیم اصلا اینترنت نداشتم و البته یه دلیل دیگه هم اینه که تنبل شدم  .   سفرمون از اینجا شروع شد که بابات احساس کرد من خیلی خسته شدم و تنهایی نگهداری از شما برام خیلی سخته به همین خاطر منو فرستاد ایران راستش من زیاد خوشحال نبودم آخه دوست داشتم حالا که شما اومدی با بابایی سه نفره بریم ..اما بابایی خیلی سرش شلوغ بود نزدیکهای دفاعش هم بود و کلی کار داشت به همین خاطر ما دوتایی رفتیم ... از کجا شروع کنم آخه از اون وقت تا الان یه 5 ماهی میگذره : آهان صبر کن بزار از داخل هواپیما شروع کنم .. دختر خوبی بودی زیاد بهانه نمی گرفتی در طول سفر که پنج ساعت و نیم ...
27 تير 1392

تا مادر نشی نمی فهمی ..

دختر گلم امروز 56 روزت شده الان که دارم می نویسم شما به صورت دمر خوابیدی , راحت هم خوابیدی آخه صبح که از خواب بیدار شدی کلی گریه کردی و من هم خواستم پوشکت را عوض کنم اما بازم گریه هات ادامه داشت دیدم اینجوری نمیشه آخه من همیشه موقع تعویض پوشکت کلی ماساژت میدم میگم دخترم اینجوری سبک میشه .. برای اینکه آروم بشی شیری که از قبل توی شیشه بود برات گرم کردم و دادم خوردی بعدش حسابی سرحال شدی اما حال مامانی را گرفتی آخه کل لباس هات را خیس کردی میدونی که چه جوری ؟؟؟ ......... مجبور شدم تمام لباسهات را عوض کنم به همین خاطر الان راحت خوابیدی . توی این چند روز واقعا وقتم را پرکردی اصلا وقت نمیکنم خودم را توی آینه نگاه کنم , گاهی عصرها تازه یادم می...
19 بهمن 1391

خاطره زایمان مامان رونیا..

بالاخره تصمیم گرفتم تنبلی را کنار بزارم و خاطره زایمانم را بنویسم . 39 هفته و 2 روزم بود مثل روزهای قبل روز شماری میکردم تا 27 آذر بشه آخه تاریخ زایمانم طبق گفته دکتر 27 آذر ماه بود  . همسری که حدود یه هفته ای میشد که از استرس دانشگاه نمیرفت و یه کتابخونه ای نزدیک خونه بود میرفت اونجا که اگه اتفاقی افتاد سریع بیاد خونه .. چهارشنبه شب مثل همیشه خوابیدم ساعت دوازده بود که خواستم برم دستشویی وقتی از روی تخت خواب بلند شدم  احساس کردم که مایعی ازم خارج شد پیش خودم گفتم حتما به خاطر اینه که خیلی خودم را نگه داشتم  وقتی دوباره برگشتم که برم بخوابم دیدم که نه بازم تکرار شد شک کردم چون دیگه دستشویی نداشتم کمی صبر کردم دیدم نه باز...
8 بهمن 1391

عروسکم یه ماهه شد ..

نازنینم دیروز یه ماهت تمام شد و وارد ماه دوم شدی. یه ماه از زندگی جدیدت میگذره , روزهای اول خیلی آروم بودی شبها فقط برای شیر بیدار میشدی و گریه نمیکردی اما الان بیشتر گریه میکنی که البته به خاطر شکم دردت هست .ماما گفت که تا سه ماهگیت این دردها ادامه داره کاش میتونستم بهت کمک کنم که درد نداشته باشی تنها کاری که میتونم این مواقع انجام بدم اینه که پوشکت را دربیارم و پاهات را روی شکمت ماساژ بدم آخه اینجوری خیلی آروم تر میشی ... دیگه الان خیلی قشنگ نگاه میکنی سرت را هم به سمت تصویر میگردونی خیلی این حرکتت شیرینه .. چهارشنبه سه تایی رفتیم محل کار بابایی آخه خیلی سفارش کرده بودن که ببریمت خیلی دوست داشتن شمارو ببینن , وقتی رفتیم دوستای بابایی...
25 دی 1391

شروع یه زندگی جدید

امروز که دارم می نویسم رونیای گلم 17 روزشه ... اصلا متوجه گذر زمان نمیشم , بچه داری خیلی شیرین اما خیلی سخت هست . میخوام خاطراتم را کلی بنویسم .. رونیای گلم به روش سزارین بدنیا اومد نمیدونم چی بگم اما واقعا سزارین را دوست ندارم من نه ماه بارداری را پشت سرگذاشتم و دختر گلم را توی وجودم بزرگ کردم اما آخرین نفری بودم که می دیدمش این خیلی برام سخت بود .. وقتی من را از اتاق عمل بیرون آوردن کم کم داشتم بهوش می اومدم صدای همسر عزیزم را می شنیدم که داشت باهام صحبت میکرد ولی اصلا حال خوبی نداشتم بعد از اون همه درد طبیعی و الان هم اصلا نمیدونستم در چه حالی هستم , اصلا نفهمیدم چه وقت من را به اتاق خودم بردن کلا شب اول اصلا رونیا را خوب ندیدم هر...
14 دی 1391

دخترم رونیا بدنیا اومد..

دختر گلم پنجشنبه شب 23 آذر ساعت 18:13 دقیقه به وقت آلمان بدنیا اومد ... هرچند که میخواستم زایمان طبیعی داشته باشم و تا آخر هم درد را کامل کشیدم اما این دختر شیطونم همکاری نکرد و مجبور شدم سزارین کنم .. ...
10 دی 1391

از خودم بگم

و اما من ... این روزها خیلی خسته کننده شده برام ...احساس خاصی دارم گاهی خوشحالم , گاهی ناراحت . دست خودم نیست گاهی میشینم با خودم فکر میکنم که آیا برای بچه دار شدن زود نبود ؟؟ بهتر نبود صبر میکردیم تا برنامه زندگیمون مشخص بشه بعد بچه دار بشیم ؟؟ هرچند که در اصل واقعا به بچه فکر نمیکردیم و حسابی غافلگیر شدیم ..... آیا من مادر خوبی میشم ؟ آیا میتونم یه فرزند خوب تربیت کنم ؟ آیا از عهده اش برمیام ؟ و یه عالمه سوال های دیگه ... . چقدر خوبه که آدم توی زندگیش با برنامه ریزی جلو برو ..من برای اومدن به اینجا اصلا آماده نبودم و اصلا هم راضی نبودم که الان اینجا هستم و خیلی چیزای دیگه که نمیدونم واقعا من مقصر بودم یا نه ؟؟؟ چرا نباید زن...
18 آذر 1391