رونیارونیا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

رونیا هدیه آسمانی

فرشته پاکم منو ببخش

امروز از نوبت دکترم نمی گم مثل همیشه رفتم و همه چی خوب بود فقط گفت دوباره توی ادرارت خون دیده شده که احتمال داد شاید عفونت باشه ولی هنوز جواب آزمایشم نیومده... امروز میخوام از خودم بگم , از اینکه اصلا مادر خوبی نیستم , از اینکه من فقط دارم تو را توی وجودم نگه میدارم ولی برات آرامشی فراهم نمیکنم , واقعا چرا خدایا چرا من لیاقت این فرشته کوچک و پاک را ندارم وقتی نمی تونم نه ماه با آرامش توی وجودم نگهش دارم چطور میتونم بهش راه و روش یه زندگی خوب را نشون بدم . از خودم متنفرم شاید هم نباید از خودم دلگیر باشم باید از کسانی که واقعا ناراحتم میکنن دلگیر باشم . آی خدا جونم من دارم یه فرشته پاک و معصوم را که مسئولیتش را به عهده من قرار دادی نگه م...
20 آبان 1391

سونوی دختر خوابالو

بالاخره نوبت دکتر شد وای که چقدر روزهارو میشمرم اما وقتی به این به روز میرسم کلی استرس میگیرم .. با بابایی رفتیم دکتر طبق روال همیشه آزمایش خون و ادرار ....  .و بعدش رسید به سونو وای که عاشق لحظه سونو هستم البته با نگرانی . دکتر با دقت به شما نگاه میکرد و اندازه را میگرفت .من و بابایی هم کلی ذوق میکردیم دخترمون را میدیدم , که یه دفعه ای شما یه خمیازه کشیدی وای خیلی ناز بود خیلیییییی ...دخترم حداقل توی سونو آبروداری میکردی خودت را خوابالو نشون نمیدادی فدات بشم من ..دکتر گفت همه چی خوب و نرمال هست و یه عکس از پروانه خوشگلم بهمون داد که البته زیاد خوب نشده  و بعد شروع کرد به صحبت کردن درباره آزمایش هایی که ازم گرفته بود و گفت ک...
13 آبان 1391

خستگی دخترم و استرس مامانی

فکر کنم این خستگی بارداری روی من اثر گذاشته دیر میام از اتفاقات بگم . حدود یه ماه پیش تصمیم گرفتم برم وسایلی که برای جغله ام لازم هست بخرم منم که احساس میکنم مثل قبل باید زرنگ باشم دیدم که بابایی کار داره نمیتونه بیاد خودم بلند شدم تنهایی و پیاده رفتم خرید ..چندتا فروشگاه رفتم و وسایلی که میخواستم را دیدم آخرش هم از بی بی وان خرید کردم ..هوا هم سرد بود منم که سرما خوردگیم خوب نشده بود اما دوست داشتم زودتر خریدهارو انجام بدم تا خیالم راحت بشه ..وقتی رسیدم خونه هوا تاریک شده بود بابایی هم از سرکار اومده بود با یه ژستی وسایل را بهش نشون دادم که نگو . ولی در عوض بعدش اصلاااااا نتونستم راه برم چون کمردرد گرفتم آخه حدود 5 ساعتی راه رفته بودم ...
13 آبان 1391

اتفاق های خوب و بد

سلام بالاخره بعد از یه مدتی اومدم تا بنویسیم.. اول از همه خبرهای خوب را میگم.. اول از همه باید بگم خداروشکر جواب آزمایشم مشکلی نداشت و دکتر گفت خیالت راحت باشه . خوشگل مامانی یه خبر خوب دیگه هم اینه که مامان جون میخواد بیاد پیش ما آخ جوننننننن...خیلی خوشحالم دیگه تنها نیستیم فقط یه مشکلی هست و اونم انجام دادن کارهای سفارت هست که کمی طول می کشه امیدوارم مامان جون قبل از اینکه شما بدنیا بیای اینجا باشه .ولی خب خیلی خبر خوبی بود مگه نه ؟ راستش زمانی که شما میخوای به دنیای ما قدم بزاری هوا خیلی سرده فکر نکنم بتونیم زیاد بیرون بریم و مامان جون بیشتر توی خونه هست البته مشکل بعدی هم اینه که پای مامان جون درد میکنه و از سال گذشته که پاش شکست ...
16 مهر 1391

نگرانی

دختر گلم مامانی خیلی ناراحته , امروز نوبت دکتر داشتم اولین نفر هم من بودم مثل همیشه همه آزمایش هارو انجام دادم و در آخر هم نوبت صحبت خانم دکتر شد درباره آزمایش و همینطور سونو که دختر گلمون را ببینیم , خانم دکتر مهربون اول از همه گفت که سه روز دیگه میگه که لازم هست دوباره آمپول روگام را بزنم یا نه. ( شیرینم چون مامانی گروه خونیش منفی هست باید این آمپول را حتما بزنه , البته یه بار این آمپول را زدم که البته سوتی هم دادم نمیدونستم توی کمر زده میشه و روی تخت رو به شکم خوابیدم و بعد .... خودت هم که بقیه اش را میدونی )... تا اومدم بلند شم که برم روی تخت بخوابم برای سونو دیدم که خانم دکتر دوباره گفت : که توی ادرار مامانی خون دیده و گفت که باید ...
27 شهريور 1391

خانواده مارکوپولو

سلام عزیزم بعد از یه مدت طولانی اومدم ... دخترکم مامانی مجبور شد دوباره یه مدتی به خاطر کار بابای بره سفر.. بابایی باید میرفت سوئیس برای آزمایش هاش و منم هم چون تنها بودم همراه بابایی شدم و سه نفری رفتیم سوئیس..صبح حرکت کردیم خیلی خیلی هوا گرم بود ولی خوشبختانه توی ماشین حالت تهوع نداشتم فقط وقتی رسیدیم کمی سرم درد گرفت که با استراحت خوب شد .. شب روز بعد احساس کردم پاهام یه جوری شده نگاه کردم دیدم وایییی پاهای مامانی تپل شده و ورم کرده منم که تا حالا ندیده بودم از ترس کلییی گریه کردم ...و سریع اومدم از دوستهای گلم پرسیدم که چیکار کنم و راهنمایی کردن که پاهام را بالا قرار بدم که بهتر بشه که خداروشکر تا فرداش ورمش کمتر شد ( از همه دوستای گ...
27 شهريور 1391

حرکت موجی

نازنینم چند وقته حرکت هات یه جوری شده که اسمش را گذاشتم حرکت موجی .. حرکت موجی چیست؟حرکتی هست که دختر گلم شبها انجام میده !! این حرکت به صورت افقی هست , اول دو سه ضربه خیلی ریز میزنه مثل ترکیدن حباب بعد یه دفعه ای از یه سمت دلم به سمت دیگه قلمبه ای حرکت میکنه که خداییش گاهی اوقات یه جورایی درد داره . بابایی میگه یعنی این کوچولوی ما داره چیکار میکنه که اینجوری حرکت میکنه البته ناگفته نمونه که بابایی از حرکات شما میترسه . دیشب دوباره این حرکت را انجام دادی مامانی هم خیلیییییییییی خسته بود خداییش میخواستم بخوابم اما مگه شما میزاشتی من بخوابم ...خلاصه دیدم اینجوری نمیشه از بابایی کمک گرفتم ..ازش خواستم دستش را بزاره روی دل مامانی (( آ...
22 شهريور 1391