خستگی دخترم و استرس مامانی
فکر کنم این خستگی بارداری روی من اثر گذاشته دیر میام از اتفاقات بگم .
حدود یه ماه پیش تصمیم گرفتم برم وسایلی که برای جغله ام لازم هست بخرم منم که احساس میکنم مثل قبل باید زرنگ باشم
دیدم که بابایی کار داره نمیتونه بیاد خودم بلند شدم تنهایی و پیاده رفتم خرید ..چندتا فروشگاه رفتم و وسایلی که میخواستم را دیدم آخرش هم از بی بی وان خرید کردم ..هوا هم سرد بود منم که سرما خوردگیم خوب نشده بود اما دوست داشتم زودتر خریدهارو انجام بدم تا خیالم راحت بشه ..وقتی رسیدم خونه هوا تاریک شده بود بابایی هم از سرکار اومده بود با یه ژستی وسایل را بهش نشون دادم که نگو
. ولی در عوض بعدش اصلاااااا نتونستم راه برم چون کمردرد گرفتم آخه حدود 5 ساعتی راه رفته بودم و واقعا خسته شده بودم اما موقع دیدن وسایل انقدر ذوق داشتم که متوجه نمیشدم اما بعدش وایییی
.
نشستم با بابایی سریال دیدم و بعدشم شام خوردیم و رفتم که بخوابم اما متوجه شدم که شما اصلا از وقتیکه برگشتم یه بارم تکون نخوردی گفتم شاید عروسکم خسته شده بی خیال شدم اما تا صبح خوابم نبرد و شما هم تکون نخوردی , صبح رفتم یه عالمه مربای هویج خوردم که شیرین باشه و شما هم تکون بخوری اما بازم تکون نخوردی وای داشتم سکته میکردم زنگ زدم به نیلوفر جون ( یه خانم ایرانی مهربون که بعد از تولد شما دیگه مدرک مامایی داره ) ( البته هستی جون هم خیلی راهنماییم کرد ), گفت نگران نباش اما اگه میخوای از استرست کم بشه برو دکتر ..منم ساعت یازده و نیم رفتم دکتر اما رسیدم مطب دیدم نوشته که تا ساعت دو نیستن واییییی دوباره مجبور بودم دوساعت توی خیابون زمان را بگذرونم خیلی سخت بود ..تا اینکه ساعت دو شد و من رفتم دکتر و مشکلم را بهش گفتم , دکتر هم سونو گرفت و گفت خیالت راحت همه چی خوبه واییییی اون لحظه انگار که به دنیا برگشته بودم چون خیلی استرس داشتم و خیالم راحت شده بود ..بعدش هم گفت که نوار قلب از نینی میگیرم .رفتم توی اتاق ( اتاقش به نظرم دکور آروم و زیبایی داشت )..روی تخت دراز کشیدم و دستگاه را وصل کردن و بعد یه صدایی توی اتاق پیچید واییییییی صدای قلب دخترم بود برای اولین بار بود که صدای قلبش را میشنیدم خدای من چقدر قشنگ بود نمیتونم توصیف کنم خیلی زیبااااااا....
حدود ده دقیقه ای توی اتاق بودم و بعد دکتر اومد چک کرد و گفت که همه چی خوبه ...خدایا شکرت..
فکر کنم به خاطر راه زیادی که رفته بودم شما هم خسته شده بودی قربونت برم دخترم شما هم خسته میشی فدات بشم من ..
این همه استرسی که داشتم به کنار ولی شنیدن صدای قلبت برام خیلیییی شیرین بود .
خلاصه با خوشحالی برگشتم خونه و موضوع جالبش این بود که از وقتی برگشتم شما شروع کردی به تکون خوردن
یعنی واقعا دختر شیطونی هستی ...
امیدوارم همه دوستای گلم و تمام خانم هایی که منتظر نینی هستند خدا بهشون یه نینی سالم و صالح بده .آمین .


خستگی دخترم و استرس مامانی
